بی نگاهِ عشق مجنون نیز لیلایی نداشت
بی مقدس مریمی دنیا مسیحایی نداشت
بی تو ای شوق غزل آلوده ی شبهای من لحظه ای حتی دلم با من هم آوایی نداشت کاش چشمان تو هم اینقدر زیبایی نداشت! آنکه در مهتاب باران شوقِ پیدایی نداشت در گریز از خلوت شبهای بی پایان خود بی تو اما خوابِ چشمم هیچ لالایی نداشت خواستم تا حرف خود را با غزل معنا کنم زیر بارانِ نگاهت شعر معنایی نداشت پشت دریاها اگر هم بود شهری هاله بود قایقی می ساختم آنجا که دریایی نداشت پشت پا می زد ولی هرگز نپرسیدم چرا در پس ناکامیم تقدیر جاپایی نداشت
آنقدر خوبی که در چشمان تو گم می شوم
این منم پنهانترین افسانه ی شبهای تو
شعرهایم می نوشتم دستهایم خسته بود
در شب بارانی ات یک قطره خوانایی نداشت
ماه شب هم خویش می آراست با تصویرِ ابر
صورت مهتابی ات هرگز خودآرایی نداشت
برچسب:
نویسنده: Sajad